دروس معرفت نفس - درس سوم
اكنون ببينيم آنچه مشهود ما است آيا واقعيتى دارد يا نه ؟ به عبارت ديگر آيا هستى را حقيقتى است يا اينكه هيچ چيز , حقيقتى ندارد ؟ فى المثل , همه اين جهان هستى چون سرابى است كه به صورت آب مى نمايد , و چون نقش دومين چشم , لوچ است كه به شكلى در آمده است كه در نتيجه حق و واقع را مطلقا انكار كنيم و مدعى گرديم كه وجود موجود نيست و سراى هست، پندارى و خيالى از ما است .
گويند برخى از پيشينيان كه ايشان را سوفسطائى مى گويند , بر اين عقيدت بودند كه منكر حسيات و بديهيات و نظريات و خلاصه مبطل حقائق بوده اند , و مى گفتند همچنان كه سوار در كشتى ساحل را متحرك مى بيند , و در حركت , ساحل جازم نيست , سخن در بديهيات و نظريات نيز چنين است . زيرا كه عقلا بر اين عقائد اختلاف كرده اند و هر كس به حقيقت قول خود جازم است . سنايى در حديقه گويد :
آنكه در كشتى است و در دريا
نظرش كژ بود چو نابينا
ظن چنان آيدش بخيره چنان
ساكن اويست و ساحلست روان
مى نداند كه اوست در رفتن
ساحل آسوده است از آشفتن۱
يكى از ادله سوفسطائيان در اين باره اختلاف ادراك حواس در محسوسات است كه گويند براى ادراك راهى جز حواس نيست , و يك بيننده چيزى را از دور كوچك مى بيند و همان چيز را از نزديك بزرگ . و چشنده اى در هنگام سلامت مزاج , حلوا را شيرين مى يابد و در وقت ديگر كه تب صفراوى دارد تلخ , و بر اين قياس , ادراكات حواس ديگر .
و ديگر از ادله ايشان اينكه انسان آنچه رادرخواب مى بيند با اينكه حق نيست در حق بودن آن شك ندارد . مثلا خواب مى بيند كه در شهرهاى دور بوده است با اينكه نبوده است.۲
چنين سزاوار مى بينم كه كم كم به كتاب نزديك شويم و با نويسندگان آشنا گرديم , با كتاب سير حكمت در اروپا نگارش محمد على فروغى كم و بيش آشنائى داريد , گفتار سوفسطائيان را از آن كتاب براى شما بازگو مى كنم تا به برخى از دليلهاى ديگر ايشان نيز آگاه شويد و در رسيدن به نظرشان روشنتر گرديد , تا پس از آن به درستى و يا نادرستى گفتارشان نظر دهيد , و در حق يا باطل بودن پندارشان حكم بفرمائيد :
{{ در اواخر مائه پنجم ( پيش از ميلاد ) جماعتى هم از اهل نظر در يونان پيدا شدند كه جستجوى كشف حقيقت را ضرور ندانسته بلكه آموزگارى فنون را بر عهده گرفته , شاگردان خويش را در فن جدل و مناظره ماهر مى ساختند تا در هر مقام , خاصه در مورد مشاجرات سياسى بتوانند بر خصم غالب شوند . اين جماعت به واسطه تتبع و تبحر در فنون شتى كه لازمه معلمى بود به سوفيست معروف شدند يعنى دانشور , و چون براى غلبه برمدعى در مباحثه به هر وسيله متشبث بودند لفظ سوفيست كه ما آنرا سوفسطائى مى گوئيم عَلَم شد براى كسانى كه به جدل مى پردازند وشيوه ايشان سفسطه ناميده شده است . افلاطون و ارسطو در تقبيح سوفسطائيان و رد مطالب ايشان بسيار كوشيده اند . وليكن در ميان اشخاصى كه به اين عنوان شناخته شده , مردمان دانشمند نيز بوده اند . از جمله يكى افروديقوس است و او از حكماى بدبين بود يعنى بهره انسان را در دنيا درد و رنج و مصائب و بليات يافته بود و چاره آنرا شكيبائى و استقامت و بردبارى و فضيلت متانت اخلاقى مى دانست .
ديگرى گورگياس نام دارد كه با استدلالاتى شبيه به مباحثات زنون و برمانيدس مدعى بود كه وجود موجود نيست و نمونه آن اين است :
كسى نمى تواند منكر شود كه عدم عدم است يا به عبارت ديگر لاوجود لاوجود است وليكن همينكه اين عبارت را گفتيم و تصديق كرديم ناچار تصديق كرده ايم به اين كه عدم موجود است پس يكجا تصديق داريم كه وجود موجود است و جاى ديگر ثابت كرديم كه عدم موجود است بنابراين محقق مى شود كه ميان وجود و عدم ( لاوجود ) فرقى نيست پس وجود نيست .
گورگياس به همين قسم مغالطات، دو قضيه ديگر را هم مدعى بود يكى اينكه فرضا وجود موجود باشد , قابل شناختن نيست . ديگر اينكه اگر هم قابل شناختن باشد معرفتش از شخصى ديگر قابل افاضه نخواهد بود . ۳
معتبرترين حكماى سوفسطائى پروتاگوراس است كه به سبب تبحر و حسن بيانى كه داشت جوانان طالب به صحبتش بودند و بلند مرتبه اش مى دانستند , وليكن چون نسبت به عقائد مذهبى عامه , ايمان راسخ اظهار نمى كرد عاقبت تبعيدش كردند و نوشته هايش را سوزانيدند . عبارتى كه در حكمت از او به يادگار مانده اين است كه (( ميزان همه چيز انسان است )) و تفسير اين عبارت را چنين كرده اند كه در واقع حقيقتى نيست , چه انسان براى ادراك امور جز حواس خود وسيله اى ندارد زيرا كه تعقل نيز مبنى بر مدركات حسيه است و ادراك حواس هم در اشخاص، مختلف مى باشد , پس چاره اى نيست جز اينكه هر كس هر چه را حس مى كند معتبر بداند در عين اينكه مى داند كه ديگران همان را قسم ديگر درك مى كنند و امورى هم كه به حس در مى آيد ثابت و بى تغيير نيستند بلكه ناپايدار و متحول مى باشند . اين است كه يكجا ناچار بايد ذهن انسان را ميزان همه امور بدانيم و يكجا معتقد باشيم كه آنچه درك مى كنيم حقيقت نيست يعنى به حقيقتى قائل نباشيم }}.۴
سوفسطائيان را يكى از فرق شكاكان گويند و شكاك را به فرانسه سپتيك نامند . در دانش بشر آمده است كه شكاكان جماعتى از حكمااند كه مى گويند براى كسب علم و اعتماد به اطلاعات هيچ گونه ميزان و ماخذ درستى نيست , حس خطا مى كند عقل از اصلاح خطاى آن عاجز است و يك فرد در شرائط مختلف جسمى و روحى , ادراك مختلف خواهد داشت . موسس اين فرقه پيرهون است . ۵
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
۱- توضیحات مدیر وبلاگ: کسی که در کشتی نشسته وقتی به ساحل نگاه می کند فکر میکند خودش ثابت است و ساحل دارد حرکت می کند در صورتی که در واقع ساحل ثابت است و کشتی در حرکت است و این به دلیل خطای حس و چشم است بنابراین سوفسطائیان عقیده داشتند که از آنجا که شناخت ما از دنیای اطراف به احساسات ما وابسته ست و احساسات ما دارای خطاست لذا ممکن است همه آن چیزی که ما بعنوان جهان هستی می شناسیم در واقع اصلا وجود نداشته باشد و ناشی از خطای احساسات و ادراکات ما باشد. شعر از حدیقه الحقیقه به تصحیح مدرس رضوی ص ۲۹۱
۲- الفصل فى الملل تاليف ابن حزم ( ابوعلى محمد على بن احمد ظاهرى اندلسى 384 456 ه - ق ) ج 1 ص 14
۳- توضیحات مدیر وبلاگ: یعنی حتی اگر وجود را بتوان شناخت بازهم هیچ کس نمی تواند فهم و درکی را که از وجود بدست آورده به سایرین منتقل کند و به آنها یاد بدهد.(البته همه اینها عقاید سوفسطائیان است که بعدا ثابت می شود اشتباه می باشد).
۴- سیر حکمت در اروپا جلد اول ص ۱۱
۵- توضیحات مدیر وبلاگ: علامه حسن زاده حفظه الله تا اینجا و مخصوصا در این درس به معرفی نظرات و عقاید شکاکان و به ویژه سوفسطائیان پرداخته و خواننده را با روش و افکار آنها آشنا می کند و هنوز به بررسی درستی یا نادرستی آنها نپرداخته چنانچه در دروس بعدی خواهید دید که دلایل محکمی بر رد نظریات آنها ارائه خواهد کرد.