دروس معرفت نفس - درس هفتم
كه وصف آن به گفت و گو محال است
كه صاحب حال داند كان چه حال است
در آن حال به نوشتن جزوه اى به نام (( من كيستم )) خويشتن را تسكين مى دادم , اكنون پاره اى از آن جزوه را به حضور شما بازگو مى كنم :
من كيستم من كجا بودم من كجا هستم من به كجا مى روم آيا كسى هست بگويد من كيستم ؟ ! آيا هميشه در اينجا بودم , كه نبودم , آيا هميشه در اينجا هستم , كه نيستم , آيا به اختيار خودم آمدم , كه نيامدم , آيا به اختيار خودم هستم , كه نيستم , آيا به اختيار خودم مى روم , كه نمى روم , از كجا آمدم و به كجا مى روم , كيست اين گره را بگشايد ؟ ! چرا گاهى شاد و گاهى ناشادم , از امرى خندان و از ديگرى گريانم , شادى چيست و اندوه چيست , خنده چيست و گريه چيست ؟ !
مى بينم , مى شنوم , حرف مى زنم , حفظ مى كنم , ياد مى گيرم , فراموش مى شود , به ياد مى آورم , ضبط مى شود , احساسات گوناگون دارم , ادراكات جور و اجور دارم , مى بويم , مى جويم , مى پويم , رد مى كنم , طلب مى كنم , اينها چيست چرا اين حالات به من دست مى دهد , از كجا مى آيد , و چرا مى آيد , كيست اين معما را حل كند ؟ !
چرا خوابم مى آيد خواب چيست بيدار مى شوم بيدارى چيست چرا بيدار مى شوم چرا خوابم مى آيد نه آن از دست من است و نه اين , خواب مى بينم خواب ديدن چيست تشنه مى شوم آب مى خواهم , تشنگى چيست آب چيست ؟ !
اكنون كه دارم مى نويسم به فكر فرو رفتم كه من كيستم اين كيست كه اينجا نشسته و مى نويسد نطفه بود و رشد كرد و بدين صورت در آمد آن نطفه از كجا بود چرا به اين صورت در آمد صورتى حيرت آور در آن نطفه چه بود تا بدينجا رسيد در چه كارخانه اى صورتگرى شد و صورتگر چه كسى بود آيا موزونتر از اين اندام و صورت مى شد يا بهتر از اين وزيباتر از اين نمى شد اين نقشه از كيست و خود آن نقاش چيره دست كيست و چگونه بر آبى به نام نطفه اينچنين صورتگرى كرد , آنهم صورت و نقشه اى كه اگر بنا و ساختمان آن , و غرفه ها و طبقات اتاقهاى آن , و قوا و عمال وى , و ساكنان در اتاقها و غرفه هايش , و دستگاه گوارش و بينش , و طرح نقشه و پياده شدن آن , و عروض احوال و اطوار و شؤون گوناگون آن شرح داده شود هزاران هزار و يكشب مى شود ولى آن افسانه است و اين حقيقت ؟ !
وانگهى تنها من نيستم , جز من اين همه صورتهاى شگرف و نقشه هاى بوالعجب از جانداران دريائى و صحرائى و از رستنيها و زمين و آسمان و ماه و خورشيد و ستارگان و نظم و ترتيب حكم فرماى بر كشور وجود و وحدت صنع , و چهره زيبا و قدو قامت دلرباى پيكر هستى نيز هست كه در هر يك آنها چه بايد گفت و چه توان گفت و چه پرسشهائى بيش از پيش كه در يك يك آنها پيش مى آيد و در مجموع آنها عنوان مى توان كرد , حيرت اندرحيرت , حيرت اندر حيرت ؟ !
هر چه مى بينم متحرك و حركت مى بينم , همه در حركتند , زمين در حركت و آسمان در حركت , ماه و خورشيد و ستارگان در حركت , رستنيها در حركت , شايد آب و هوا و خاك و ديگر جمادات هم در حركت باشند و من بى خبر از حركت آنها , چرا همه در حركتند , چرا ؟ محرك آنها كيست ؟ آيا احتیاج به محرك دارند يا خود بخود بدون محرك در حركتند ؟ اگر محرك داشته باشند آن محرك كيست و چگونه موجودى است و تا چه قدر قدرت و استطاعت دارد كه محرك اين همه موجودات عظيم است ؟ ! آيا خودش هم متحرك است يا نه , اگر متحرك باشد محرك مى خواهد يا نه و اگر بخواهد محرك او چه كسى خواهد بود و همچنين سخن در آن محرك پيش مى آيد و همچنين ؟ !
وانگهى اين همه چرا در حركتند اگر احتياج نباشد حركت نيست احتياج اين همه چيست آيا همه را يك حاجت است و يا داراى حاجتهاى گوناگونند و چون احتياج است عجز و نقص است كه به حركت بدنبال كمال مى روند و در پى رفع نقص خودند آيا اين همه موجودات مشهود ما ناقص اند و كامل نيستند چرا ناقص اند كامل تر از آنها كيست و خود آن كمال چيست ؟ !
و چون به دنبال كمال مى روند ناچار ادراك عجز و نقص و احتياج خود كرده اند پس شعور دارند , توجه دارند , قوه درا كه دارند , جان دارند , حقيقتى دارند كه بدين فكر افتاده اند .
كودكان به مدرسه مى روند در حركتند , خواهان علمند و به دنبال علم مى روند , درختان رشد مى كنند پس در حركتند و به دنبال حقيقتى و كمالى رهسپارند , حيوانات همچنين , شايد جمادات هم اينچنين باشند كه سنگى در رحم كوه كم كم گوهرى كانى گرانبها مى شود .
زمين را مى نگرم , ستارگان را مى بينم , بنى آدم را مشاهده مى كنم , حيوانات جورواجور كه به چشم مى خورد , درختان گوناگون كه ديده مى شود گلهاى رنگارنگ كه به نظر مى آيد , در همه مات و متحير , با همه حرفهاى بسيار دارم .
هر گاه در مقابل آينه مى ايستم سخت در خود مى نگرم و به فكر فرو مى روم كه تو كيستى و به كجا مى روى چه كسى تو را به اين صورت شگفت در آورده است ؟ !
در پيرامون همين حال و موضوع قصيده اى به نام قصيده اطواريه گفتم كه برخى از ابيات آن اين است :
من چرا بيخبر از خويشتنم
من كيم تا كه بگويم كه منم
من بدينجا ز چه رو آمده ام
كيست تا كو بنمايد وطنم
آخر الامر كجا خواهم شد
چيست مرگ من و قبر و كفنم
باز از خويشتن اندر عجبم
چيست اين الفت جانم به تنم
گاه بينم كه در اين دار وجود
با همه همدمم و همسخنم
گاه انسانم و گه حيوانم
گاه افرشته و گه اهرمنم
گاه افسرده چو بو تيمارم
گاه چون طوطى شكر شكنم
گاه چون با قلم اندر گنگى
گاه سحبان فصيح زمنم
گاه صدبار فروتر ز خزف
گاه پيرايه در عدنم
گاه در چينم و در ما چينم
گاه در ملك ختا و ختنم
گاه بنشسته سر كوه بلند
گاه در دامن دشت و دمنم
گاه چون جغدك ويرانه نشين
گاه چون بلبل مست چمنم
گاه در نكبت خود غوطه ورم
گاه بينم حسن اندر حسنم
(انشاالله خداوند وجود مبارک و پر خیر و برکت حضرت علامه حفظهم الله رو برای ما حفظ کند. با آرزوی طول عمر و سلامتی برای علامه ذوالفنون جناب حسن حسن زاده آملی. در خانه اگر کس است یک حرف بس است).
موفق باشید.