يك ماه از درس پيش بگذشت , دلشادم كه دوباره ديدار دوستانم دست داد . دانستيم كه جز هستى تحقق ندارد و به هر جا كه برويم در كشور پهناور وجوديم و از اين كشور بدر نمى رويم و بدر رفتن از كشور هستى پندارى بيش نيست . خودمان هستيم , وبه هرچه مى نگريم هستى است , و هر چه را مى يابيم هستى است و هر چه را ادراك مى كنيم هستى است , و عدم اگر توهم و ادارك شود به طفيل هستى است , و آن هم در ادراك عدم سخنى است كه در آينده خواهيم گفت . همه آثار از هستى است و بدانچه فكر بشر رسيد همه را از كانون هستى بدر آورد و از كاوش در كان هستى بدست آورد و دانستى كه سوفسطائيها به خطا رفتند و حاليها ناروا گفتند . آرى همه هستى است و هستى حقيقت است و حقيقت است كه گرداننده نظام بلكه عين نظام است .

آيا اختراعات حيرت آور از انديشه بشر پديد نيامده است و اكتشافات گوناگون شگفت زائيده فكر انسان نيست ؟ نه اين است كه هواپيماى غول پيكر از زمين بر مى خيزد و در فراز آسمان با كمال دقت به مقصد مى رسد , و آپولوى كوه پيكر از كره زمين به سوى كره ماه پرواز مى كند و كشتيهاى سهمگين دريانورد از يك سوى اقيانوسى به سوى ديگر آن چون باد بر آب مى روند ؟ و اين كارخانه برق نيست كه به زدن آنى يك كليد , منطقه اى را از تاريكى شب رهائى مى دهد ؟ و اين دستگاه مخابرات گوناگون نيست كه به وسيله آن مردم روى زمين از خاورى تا باخترى دهن به دهن گفتگو مى كنند ؟ و اين صنعت چاپ نيست كه در مدت كمى از يك نسخه كتاب چندين هزار نسخه ديگر استنساخ مى كند ؟ و بدين رصدخانه هاى شگرف نيست كه بر ستارگان و كهكشانها دست يافتند و حركات آنها را در جداول زيجات تنظيم كردند و در اوساط و تعديلات آنها چنان محاسبه كردند كه ديگران كه پس از چند سال و ماه در فلان روز نيمى از جرم خورشيد مثلا از كى تا كى منكسف مى شود و آنچنان كه گفت به وقوع مى پيوندد ؟ ! و همچنين هزاران صنايع ديگر و ظريف كاريهاى افكار بشر نيست كه همه مقرون با حقيقت اند ؟ آيا اين همه حقائق كه از فكر بشر بظهور رسيده است از باطل بظهور رسيده است يا از حق ؟ يعنى فكر و مبدا آن ذاتا باطل است يا حق است ؟ آيا از باطل اين همه حقيقت بوقوع مى رسد و يا از هيچ اين همه آثار وجودى پديد مى آيد ؟ سوفسطائيها در اين گونه پرسشها چه پاسخى خواهند داد ؟ !

آيا اين همه حقائق از هستى بروز كرده اند يا از نيستى ؟ و آيا از تاليف و تركيب همين هستيها نيستند ؟ و جز اين است كه از تلفيق و تنظيم همين اشيا كه در دسترس ما هستند بوقوع پيوستند ؟ پس همه اين آثار در دل همين موجودات نهفته بودند و پديد آمدند .

اين صنايع است و ساخته افكار بشر , اينك قدمى بسوى طبايع برداريم . بديهى است كه ما تدريجا از نطفگى تا كنون با جهان طبيعت هم آغوش بوديم و كم كم با آنها انس گرفتيم و دريا و صحرا و زمين و آسمان و گردش ستارگان و آمد و شد شب و روز و تغيير و تبديل فصول سال و وزيدن بادها و آمدن برف و بارانها و چهره هاى گوناگون حيوانات و نباتات و ديگر چيزها را بسيار ديده ايم , و بدين جهت از ديدن آنها چندان تعجب نمى كنيم و يا اينكه از خودمان كه از هر موجودى عجيب تريم غافليم و هيچ گاه كتاب وجود خودمان را نخوانده ايم كه كيستيم .

اكنون مى پرسيم كه اگر بفرض با اين اندام و اعضا و جوارح و سلامت حواس و مشاعر یکدفعه بوجود مى آمديم نه تدريجا و در آنحال چشم به سوى جهان هستى مى گشوديم و حركت و هيات و نظم و ترتيب و آمد و شد اين پيكر زيباى هستى را مى ديديم در آن حال چگونه بوديم و چه حالى براى ما بود و درباره اين همه و نيز درباره خود چه فكر مى كرديم و چه بهت و حيرت و وحشت و دهشتى داشتيم ؟ در آن حال چه مى خواستيم و چه مى نموديم و چه كسى را ندا مى كرديم چه مى انديشيديم و چه مى گفتيم ؟ البته در پاسخ اين پرسش بايد نيك تدبر كرد و با عنايت و توجه تام سخن گفت و از سرفكرت و تامل جواب داد . اينك از عادت بدر آئيم و با همان ديده ايجاد دفعى جهان را بنگريم هر آينه در اين نگريستن چيزهائى عائد ما خواهد شد و به فكرما خواهد رسيد و حالاتى براى ما خواهد بود .

موفق باشید